![]() |
![]() |
|
| عاشق نشو اگه بشی باختی ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 22:40 توسط دلزده از عشق |
|
|
دلم تنگه ... دلم بد جوری هوای بارون داره .... چشامم بارون میخوان .... اومدم به کلبه ی تار عنکبوت گرفته ( به قول مهرداد عزیز که البته فکر کنم اسم مستعارشو عوض کرده به ساروی ریکا .... ) سری بزنم .... اومدم یه نگاهی به اینجا بندازم چند وقت پیش میخواستم اسمشو عوض کنم ... ولی امروز که باز اومدم دیدم همین اسم فقط برازنده این کلبه ی غم گرفته است ... در و دیواراش دیگه بوی غم گرفته ... آخه تموم تار و پوده صاحبش هم بوی غم میده ... انگار خدا خواسته یاره همیشگیه من غم باشه .... شاید با گفتن این حرفا دل بعضی ها خیلی خنک شه ... دلم نمیخواست اینجا حرفامو بزنم ... میخواستم یه خونه ی جدید بسازم و با یه اسم دیگه حرفای جدید دله تیکه تیکه شدمو بزنم .... ولی دیدم همین جا بهترین مکانه ... آخه مگه میشه آدم رفیق نیمه راه بشه و کلبه شو همین جوری ول کنه و بره یکی دیگه بسازه ... هر چند که الان همه آدما همین کار رو میکنن ... الان آدما خیلی زود خونه هاشون دلشونو می زنه .... الان دیگه همه دوست دارن واسه خودشون هی خونه ی نو بسازن .... اومدم که ازتون کمک بخوام ... اومدم که بهتون بگم من زندگی رو دوست ندارم ... اومدم بگم میخوام خودمو تو این خونه ی تار عنکبوت بسته ی تاریک حبس کنم ... اومدم بگم میخوام تیکه تیکه های دلم رو تو یه صندوقه قدیمی که گوشه ی این کلبه گذاشتم زندانی کنم ... میخوام اگه خودمم می رم بیرون خرده های دلم تو صندوق گوشه ی این کلبه بمونه ... آخه یه دل مگه چند بار میتونه بشکنه ؟؟؟؟؟ ... ممنون از همه اونایی که به فکر من و این کلبه بودن از مهرداد عزیز که میتونم به جرات بگم تنها کسی که همیشه به یاده من بوده و همیشه یه سر به کلبه ی غبار گرفته ام زده اون بوده ... بعد از ماتیدای گلم که به یادم بوده ... محمد حسین ...هیچ عزیز ... رهگذر عمر ( همراه همیشگی ) ... هنی ... دایی ... مسافر ... خلاصه همه ...
دلم خیلی غم داره ... نمیدونم که دوباره میام و میمونم یا نه ولی سعی میکنم سر بزنم ... فعلا هیچی معلوم نیست ... دعام کنید ... حلالم کنید ... همتونو به خدا می سپارم ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 17:5 توسط دلزده از عشق |
|
|
به خودم می قبولوندم که دوست داشتن جرمه و عشق ممنوع و اگه روزی دوباره بهش دچار شم تبعید میشم به سرزمین تنهایی و نیستی ...... ولی تو آمدی باورم رو شکستم و تصمیم به کاشت یه نهال تازه کردم ، نهالی که خیلی زود تر از تصور من و تو تبدیل به ساقه جوانی شد هنوز مدتی نگذشته بود که احساس کردم ساقه امون داره خم میشه آخه اون هنوز خیلی جوون بود و به حمایت من و تو نیاز داشت ولی ما فارق از این حقیقت اونو مثل یه درخت تنومند به حال خودش گذاشتیم فکر میکردیم میتونه از خودش مواظبت کنه اما دریغ ! تو رو باخبر کردم ، فکر میکردم حتی با بی ارزش ترین و کمترین امکانات اونو دوباره سر پا نگه میداری شاید با یه چوب خشک دور افتاده هم میشد زنده نگهش داشت تا بلاخره یه روز خودش سر پا شه ، ولی ........... تو به جای نگه داشتنش اونو شکوندی .... ساقه سبزو جوون عشقی که میتونست یه روز یه درخت بزرگ بشه تا ما زیر سایش خستگی در کنیم ........ ولی حیف! نگو که تلاشتو کردی ، نگو ! چون تو از اول که فهمیدی به جای علاج ، کمر به شکستن ساقه بستی . با اومدن اون ساقه ، زندگیم متحول شده بود ... حداقل میدونستم که باید زندگی کنم .... شاید کاشت اون نهال از اولش هم اشتباه بود . ولی درست هم نبود که وقتی کاشتیمش اونو نابود کنیم !!! آرزو میکنم تو کاشت نهال بعدیت بهتر فکر کنی و نهالی بکاری که ثمرش رو ببری نه اینکه نیمه راه بشکنیش .... ولی دیگه هیچ نهالی برای من نیست و کاشته نمیشه .... خودمم دیگه دوست ندارم به هیچ نهالی تکیه کنم و امیدوار باشم روزی تبدیل به درخت میشه ... مگر اینکه نهال من و زنده کنی .....
IIVII 57
کاروان رفته بود و دیده من همچنان خیره مانده بود به راه خنده میزد به درد و رنجم اشک شعله میزد به تارو پودم آه رفته بودی و رفته بود از دست عشق و امید زندگانی من رفته بودی و مانده بود به جا شمع افسرده جوانی من شعله سینه سوز تنهایی باز چنگال جان خراش گشود دل من در لهیب این آتش تا رمق داشت دست و پا زده بود چه وداعی ، چه درد جانکاهی چه سفر کردن غم انگیزی نه نگاهی چنان که دل میخواست نه کلام محبت آمیزی گر در آن جا نمی شدم مدهوش دامنت را رها نمیکردم وه چه خوش بود کاندر آن حالت تا ابد چشم وا نمی کردم وای بر من نداد گریه مجال که زنم بوسه ای بر رخسارت چه بگویم فشار غم نگذاشت تا بگویم خدانگهدارت !!! . . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 1:27 توسط دلزده از عشق |
|
|
مي خواستم بي خيال شوم اما مگر ميشد؟
يه روز بهم گفت: «ميخوام باهات دوست باشم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام» بهش لبخند زدمو گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام» يه روز ديگه بهم گفت: «ميخوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام»بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه, من هم خيلي تنهام» يه روز ديگه گفت: «ميخوام برم يه جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام» بهش لبخند زدم و گفتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام» يه روز تو نامهش نوشت: « من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه ميدوني؟ من اينجا خيلي تنهام» براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام» يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه ميدوني ؟ من اينجا خيلي تنهام» براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره ميدونم. فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام
خیلی ها فکرمیکنن عشق ممنوع !!! به خاطر یه شکست عشقی شکل گرفته ... و خیلی ها هم فکرای دیگه میکنن ... ولی اینطور نیست ... این اواخر خیلی از دوستان بهم گفتن که چرا ؟ ولی من جواب درستی براشون نداشتم ... شاید اونا هم همین فکر رو میکنن ... ولی باورش مشکله که یه حس نسبت به این موضوع باعث نوشتن و تغییر نام این بلاگ شد ... دوستانی که از اول این بلاگ منو همراهی کردن میدونن که این وب نام عشق گمشده رو داشت که البته اون موقع هم عشقی گم نشده بود ... من این بلاگ رو برای مسافری که داشتم نوشتم ولی بعد کم کم پست ها به سمت گله و شکایت کشیده شد و بعد هم که دید به عشق ممنوع !!! تغییر نام داد ... بازم نه به این خاطر که شکست عشقی تو کار بود ... به هر حال اینا رو نوشتم که بدونین ... ممنون از خیلی ها که نگرانم شدن و همش ناراحت بودن که شکستی بوده و من دیپرس شدم ولی یه عده از دوستان که در جریان مسائل زندگی من بودن میدونن که اینا نه به دلیل ضربه عشقی ... و شاید هم از عشق بوده ... گاهی آدم انتظاراتی داره که وقتی بر آورده نشه و اون آدم هم خیلی زود رنج باشه تو روحیاتش اثر میزاره .... و دلیل دیگرش هم این بود که محیط بلاگ رو دوست داشتم متفاوت با بلاگ قبلیم درست کنم و کلا از این جور شعرا خوشم میاد حتی تو بهترین و مناسب ترین شرایط زندگیم ........... پر حرفی کردم ؟ ببخشید ... شاید دوست داشتین بدونین !!! راستی یه چیزه دیگه بعضی از افرادی که فکر میکردن این نوشته ها متعلق به اوناس با پوزش و کمی تمسخر باید بگم که سخت در اشتباه بودن شاید خیلی خودشون رو برای من مهم میدونستن که این حرفو می زدن ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 2:9 توسط دلزده از عشق |
|
|
گمانم این بود که اگر به دستانت تکیه کنم پشتم به کوه است
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 3:17 توسط دلزده از عشق |
|
|
ديگر نه پايي دارم كه پا به پاي بودنت بدوم، . . . آرام صدايم كن!
پ.ن : نیایش با خدا !!! امیدوارم روزی تمام شود تمام آنچه باعث عذاب است ... http://royayee-na-tamam.persianblog.com دوست دارم نظر شما رو هم در مورد نوشته این لینک بدونم ... کامنت بزارین ...
به امید تمام شدن تمام سیاهی ها !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 5:43 توسط دلزده از عشق |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 2:32 توسط دلزده از عشق |
|
|
نگه دگر به سوی من چه می کنی ؟ چو در بر رقیب من نشسته ای
به حیرتم که بعد از آن فریب ها
تو هم پی فریب من نشسته ای
به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا
که جام خود به جام دیگری زدی
چو فال حافظ آن میانه باز شد
تو فال خود به نام دیگری زدی
برو ... برو ... به سوی او ، مرا چه غم
تو آفتابی ...او زمین... من آسمان
بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام
به ناز روی شانه های ستارگان
بر او بتاب زآنکه گریه می کند
در این میانه قلب من به حال او
کمان عشق باشد این گذشت ها
دل تو مال من,تن تو مال او
تو که مرا به پرده ها کشیده ای
چگونه ره نبرده ای به راز من؟
گذشتم از تن تو زاآنکه در جهان
تنی نبودمقصد نیاز من
اگر به سویت این چنین دویده ام
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بی فروغ من
خیال عشق خوشتر از خیال تو
کنون که در کنار او نشسته ای
تو و شراب و دولت وصال او!
گذشته رفتو آن فسانه کهنه شد
تن تو ماند و عشق بی زوال او!
فرخزاد
پ.ن: نمی دونم در مورد زندگی این شاعر چی میدونید ولی سختی های زیادی کشید ... و در جوانی دار فانی را وداع گفت ... به کسایی که دوست دارن بیشتر با او که نامش همیشه ماند و خواهد ماند آشنا بشن توصیه میکنم رمان شهر آشوب نوشته مریم جعفری که در مورد سرگذشت فروغ هست رو بخونن و ۱۰۰ در صد همش عین حقیقت هست .... من خودم از وقتی داستان زندگیش رو خوندم بیشتر شعراش رو درک می کنم ... بهتره تو هم مطالعه کنی می ارزه ....!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 3:25 توسط دلزده از عشق |
|
|
عاشق نبودی تو .... من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم من با نفسهایم نام تو را خواندم کاش ای هوس بازم ، با تو نمی ماندم روزی که می گفتی من با تو می مانم روزی که دانستی من بی تو می میرم روزی که با عشقت بستی به زنجیرم بازنده من بودم این بوده تقدیرم خوش باوری بودم پیش نگاه تو هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو عشق تو چون برگی در دست طوفان بود دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود روزی به من گفتی دیگه نمی مانم گفتم که می میرم گفتی که می دانم ! باور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بی وفایی را ........ دیگه تموم شد ........ همه چی ! برای همیشه ..... شاید خودمم هیچ وقت فکرشو نمیکردم که به همین سادگی به آخر برسه اونم در عرض کمتر از ۲ هفته .... فقط با یه حرف یه حرف که شاید از نظر خیلی ها ساده باشه ولی به عمقش که فکر کنی فاجعه اس بلد نیستم ادبی حرف بزنم یا خیلی قشنگ کلمات رو بچینم پیش هم اصلا من بلد نیستم حرف بزنم حداقل از همین امشب شاید بدترین شبی که می تونستم تو کل عمرم داشته باشم و شاید هیچ وقت دیگه تکرار نشه اصلا چرا من می گم شاید ؟!!! من دیگه نمی زارم تکرار بشه و نمی خوام که بشه از امشب من اونی نیستم که بودم و یا بر عکس اونی ام که قبلا بودم اونی که ۲ یا ۳ سال پیش بودم ولی مطمئنم من اونی نیستم که دیروز بودم من امشب میمیرم منِ من می میره شاید تو متوجه نشی و یا شاید خودمم متوجه نمی شم فقط احساس کردم که باید بنویسم این حرفهایی بود که باید می نوشتم من قبلی امشب مرد و من امشب می میرم و فردا شاید روزی دیگر باشد و حتما هم همین است روزی دیگر با یک آدم دیگر آدمی که بعد از ۲۰ سال دوباره متولد میشه پس تا تولد دوباره ........... البته با همین نام « عشق ممنوع !!! » عشق یه قماره که هیچ برنده ای نداره ... حتی کسی که قمار رو ببره در واقع بازنده اصلیه !
بعضی ها مشکی را رنگ عشق می دانند بعضی ها سرخ را ......... و خیلی رنگهای دیگه ولی به نظر من عشق رنگ نداره یعنی رنگ ثابت نداره شاید ۱۰۰ رنگ باشه شاید ۱۰۰۰ رنگ و شاید بیشتر ولی بی رنگه مثل آبه ولی زلال نیست پاک نیست فقط بی رنگیش مثل آبه شاید بی رنگه به خاطر اینکه وجود نداره ..........!!!!!!!!!!!!!!! . . . . پ.ن ۱ : کاش وقتی می خوایم حرف بزنیم بدونیم که داریم چی میگیم بدونیم که داریم با حرفمون دنیا رو ، رو سر یکی دیگه ویرون می کنیم ... فقط کافیه قبلش به حرفمون یه ذره فکر کنیم ..... اگر عقلی وجود داشته باشه .....! پ.ن ۲ : می رم و می میرم ، آسوده می شم از عشق می رم و میمیرم ، جشن تولد مرگمو برای تو زیر آب میگیرم .... پریای دریا من امشب می میرم ... من امشب می میرم !
پ.ن ۳ : عشق ممنوع است و دوست داشتن جرم ! این قانون اساسی ما و عشق است ! مبادا نامی از عشق بر کوچه پس کوچه های قلب بنویسی که به جرم دوست داشتن محکوم به مرگ میشوی !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 4:40 توسط دلزده از عشق |
|
|
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوئیا « او » مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هردم از آیینه می پرسم ملول چیستم دیگر ، بچشمت چیستم ؟ لیک در آیینه می بینم که ، وای سایه ای هم زآنچه بودم نیستم همچو آن رقاصه هندو بناز پای می کوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش ره نمی جویم بسوی شهر روز بیگمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آن را زبیم در دل مردابها بنهفته ام می روم ... اما نمی پرسم ز خویش ره کجا ...؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست « او » چو در من مرد ، ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوئیا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب مرا در بر گرفت آه ... آری ... این منم ... اما چه سود « او » که در من بود ، دیگر نیست .... نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار « او » که در من بود ، آخر کیست .... کیست ؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 3:30 توسط دلزده از عشق |
|
|
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود . « گابریل گارسیا مارکز»
چه اشتباهی کردم که اسمتو آوردم خوبیش اینه لااقل واست قسم نخوردم راستی چه عالمی بود اگه بدا نبودن جدا می شیم ما از هم چون خیلی ها حسودن دیشب تا صبح نشستم زیر نگاه مهتاب تو خیلی خوبی اما ، فقط تو عالم خواب عکسا و هدیه هاتم می دم به یه واسطه تا که به خیر و خوشی تموم شه این رابطه حرفای عاشقونه همش مال قدیمه مثل همون حرفها که ما به هم زدیمه هر وعده ای که دادی به هر کسی عمل کن غصه هاشو یه جوری با مهربونی حل کن نزار که عشقت واسش مشکل و دردسر شه نزار که از دست تو راهی یک سفر شه چه وقتایی تلف شد با تو سر قرارا تکلیفا روشن میشه همیشه تو بهارا گناه تو همین بود ، نداشتن صداقت ! اما گناه من بود ، نکردن خیانت ! سفیدی نگاهت نابه شبیه برفه آب میشه زود و فقط به قیمت یه حرفه دیگه خدانگهدار لحظه های قیمتی منو ببخش عزیزم ، هر کی داره قسمتی دنیارم اگه بدی دلم ازت صاف نمیشه دلی که بشکنه و کدر شه ، شفاف نمیشه نه دیگه دوست دارم محاله باورم بشه اسم تو دیگه محاله تو دلم جا بشه حیف اون بتی که از تو برای خودم ساخته بودم من مقصر نبودم ، چون تو رو نشناخته بودم اصل مطلب اینه که برو پی کار خودت دیگه نمی خوامت ..... لعنت به تو و اون روز تولدت . . . . حیف لحظه های خوبی که برای تو گذاشتم حیف غصه ای که خوردم چون ازت خبر نداشتم حیف اون روزا که کلی ناز چشماتو کشیدم حیف شوقی که تو گفتی داری ! اما من ندیدم حیف حرفهای قشنگی که برای تو نوشتم حیف رویام که واسه تو از قشنگیاش گذشتم حیف شبهام که نشستم با خیالت زیر مهتاب حیف وقتی که تلف شد واسه دیدن تو توی خواب حیف با وفای من ، حیف عشق و اعتمادم حیف اون دسته گلی که توی پائیز به تو دادم حیف فرصتهای نقرام ، حیف عمرم و دقیقه ام حیف هر چی به تو گفتم ، راست راستی حیف صلیقه ام حیف اشکهایی که ریختم واسه تو دم سپیده حیف احساس طلائیم ، حیف این عشق و عقیده حیف شادیم توی روزی که میگن تولدت بود حیف عاشیم که گفتی اولش کار خودت بود حیف اون همه قسم ها که به اسم تو نخوردم حیف نازی که کشیدم چون که طاقت نیاوردم حیف اون کسی که دائم عاشقم بود توی رویا حیف که تو از راه رسیدی اونو دادمش به دریا حیف چیزی که ندارم ، حیف ذوقی که نکردی حیف گرمای دستم که سپردمش به سردی حیف قلبم که یه روزی دادمش دستت امانت حیف اعتماد اون روز ، حیف واژه خیانت حیف اون شبی که گفتم پیش تو کمه ستاره حیف اون حرفا که گفتی ، گفتم اشکالی نداره حیف چَشم هایی که گفتم به تو ، با لبهای خندون حیف آرزوی دیدار با تو بودن زیر بارون حیف هر چی که سپردم ، حیف هر چی که نبودی حیف تکلیفم ، بیا روشنش کن به زودی . . . . ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم واسه تو یه عمر اسیر تو کنج این خونه بودیم ما که رفتیم تو بمون با هر کی که دوستش داری با اونی که پنهونی سر روی زانوش می زاری ما که رفتیم ولی این رسم وفا داری نبود قصه چشمای تو واسه ما تکراری نبود ما که رفتیم حالا تو می مونی و عشق جدید می دونم چند روز دیگه می شنوم جدا شدید ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود دل ما لایق اینکه بندازیش زمین نبود ما که رفتیم ولیکن قدرتو دونسته بودیم بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش ما که رفتیم تو برو دنبال طالع خودت ببینم که سال دیگه کی میاد تولدت ما که رفتیم تو بمون با اونکه از راه اومده اون که با اومدنش خنجر به قلب من زده ما که رفتیم دل ندادیم دیگه به عشق کاغذی لااقل می اومدی پیشم واسه خدافظی . . . . شاید اشتباه اما .... عاشقا دروغ میگن ! آدمای مهربون و با وفا دروغ میگن اونا که میگن تا همیشه دیوونتن بزار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن اونا که میان به این بهونه ها که اومدن از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده .... به تموم آسمونا به خدا دروغ میگن ! اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن ........ تا قیامت نمیشن ازت جدا دروغ میگن !!!!!!!!!!
EMZIPER
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 1:31 توسط دلزده از عشق |
|
|
کاشکی حوصله می کردی .... تو چه زود بار خود را بستی ! کاشکی حوصله می کردی .... می خواستم با تو بگویم : از لحظات سرد با تو بودن که اندامم را کرخت می کرد ، از روزها و شبهایی که بر زخم هایم .. بخیه میزدم ......... بی آنکه تو بدانی . می خواستم با تو بگویم : تو اگر مرهمی نیستی ، برای زخم هایم .................... بگذار کهنه شوند
تو برو ای نا مهربان « می بخشمت » اما ای کاش دم آخر بر بخیه هایم ناخن نمی کشیدی تا جای زخم هایی که زدی ............ تا ابد بر پوست روحم باقی نماند ! و شادی های کوچکم را پرپر نکند . کاشکی حوصله می کردی !.......... چه حرفها داشتم برای با تو گفتن که حال تا همیشه زیر پوستم میخزند و آزارم می دهند ..........
کاشکی حوصله می کردی !!!!!!!!!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 3:57 توسط دلزده از عشق |
|
|
مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست !!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 4:30 توسط دلزده از عشق |
|
|
اگه نمی گم دوستت دارم دلیل بر آن نیست که دوستت ندارم می ترسم می ترسم که از تب گفتن آن بسوزم اگه هنگام خدا حافظی جز "خدا حافظ" کلام دیگری بر زبان نمی آورم دلیل بر آن نیست که دوستت ندارم می تر سم می ترسم که مبادا کلام نا بجایی بر زبان آورم ودیگه تورو نبینم اگه می خواهی بدونی که چقدر دوستت دارم از من نخواه که سکوت رو بشکنم آنگاه مجبور خواهم شد به اندازه ی یک آسمان فریاد بزنم دوستت دارم دوستت دارم
حرفهای نگفته زیاد مونده ولی دیگه فکر کنم وقت کمه ....... البته این بلاگ رو شاید بازم هر از گاهی یهو به کلم بزنه و آپش کنم .... ولی در کل دیگه حس نت اومدن نیست ..... یه جورایی برام خیلی تکراری شده دنبال یه چیز تازه و نو هستم ..... حالا معلوم نیست که پیداش کنم یا نه .... ولی اگه یه وقتایی اومدم نت اینجا رو سعی میکنم آپ کنم ولی بلاگ رویای نا تمام فعلا به کل درش تخته شده ..... در مورد اسم بلاگ هم اگه خواستم و تصمیم گرفتم بازم بنویسم تغییرش میدم البته بازم شاید نه عشق ممنوع !!! با یه اسم دیگه یه اسم هیجان انگیز و پر خاطره نمیدونم ........ ولش کن بابا اصلا شایدم همون عشق گمشده گذاشتم بمونه ...... گیج شده خودمم نفهمیدم چی گفتم ولی با معرفتا شماها برام کامنت بزارین خوشحال میشم که بدونم منو یادتونه و فراموشم نکردین .... همتونو دوست دارم و فراموشتون نمیکنم ......... به امید دیدار
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 2:51 توسط دلزده از عشق |
|
|
سلام تا حالا نشده بود تو این بلاگ با شما عزیزان صحبتی داشته باشم ولی خوب این بار تصمیم گرفتم این کارو بکنم اونم به یه دلیل ........... تصمیم گرفتم اسم بلاگ رو از عشق گمشده به عشق ممنوع!!! تغییرش بدم ........... از نظر خودم که اسمه خیلی قشنگ و برازنده ای هستش ...... راستی نظرتون رو در مورد قالب هم بگین یه جورایی کار خودمه
خدایا !!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:35 توسط دلزده از عشق |
|
|
اومدی .................................. ولی .................................................!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 3:29 توسط دلزده از عشق |
|
![]()
دلم برايش تنگ است ... دلم براي كسي تنگ است كه ؛
آفتاب ِ صداقت را به ميهماني ِ گلهاي باغ مي آورد وگيسوان بلندش را به بادها ميداد
ودستهاي سپيدش رابه آب مي بخشيد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
همچو كودك ِ معصومي دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثارمن ميكــــرد ...
دلم براي كسي تنگ است كه ؛
تا شمال ترين ِشمال ودر جنوب ترين جنوب ، هميشه .. در همه جا ... با من بود .....
كسي كه بود با من و بي من ماند ...
كسي كه .... !!!
![]() ![]() نه می خوام بين منو بين دلش جنگ بشه
نه می خوام عشقی که اون نداره کمرنگ بشه من فقط يه چيزی از خدا می خوام ،دلم می خواد واسه يکبار هم شده دلش برام تنگ بشه
با تموم بی صدایی تو غروب آشنایی
اي رسيده وقتي رفتي درد دلهام تازه تر شد
هر شبم به شب نشيني با خيال تو به سر شد اون طوري كه تو بريدي ديگه گفتم كه تموم شد ديگه گفتم تو نمياي ،عاشقونه هام حروم شد
زمانی که ساعت به شب می انجامد
و دمی به خود فرو می رود
مرا به ندا می خواند دیگر توانی برایم نمانده
برای که بیدار مانم ... با که بیدار مانم ... برای که گویم ...
از که گویم ... چرا گویم ... چه گویم ...
مرا به رسالتی بر انگیخته اند .
این احساس افسون می کند افکارم را
من خو یشتن گم کرده ام
نشسته ام بر حال زار خود مویه می کنم.
ولی دیر زمانی است که این نیز نتوانم ... بی فایده است
باید در خود فرو روم شاید چیزی بیابم که تسلی دهد روح سرکشم را.
اما این خودی که ساخته ام دیر زمانی است می ازاردم .
مخروبه ای شده از گنجینه های بی نشان
پوسیده اند .
پلا سیده اند .
پر نمی کنند احساس گمشده ام .
نمی کشند ارزوهایم.....................
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 5:57 توسط دلزده از عشق |
|
|
As I look into YOUR eyes My baby YOU
There's no more just getting by My Baby YOU I will soothe YOU if YOU fall Arianna I feel so alive !...BABY YOU
باز هم دلــــم هوايِ حضور گرمِ تــــو را کرده است ... دلــم از آن اشکهای بی وفقه می خواهد... از آن اشکهائی که در آغوش گرم تـــو ريخته شود ... دلــــم دستهای تـــو را می خواهد ... همان دستهائی که با نوازشهايش مــرا از فرش به عرش می برد... دلـــم نوازش ميخواهد ... نوازشهای تـــو را می خواهد ... دلـــم هوس شنيدنِ طبش قلبت را کرده ... همان نبض های طپنده ای که از سر تا به ته اش برای مــن باشد ... می دانی ...! شانه هايم با مـن غريبی می کنند و هر لحظه تــو را می خواهند و برای عطر نفسهايت دلتنگی ميکنند
دلـــم خواب می خواهد ... از همان خوابهائی که در آغوش گرم تـــو باشد ... دلـــم يک سير ديدنت را می خواهد ... دلـــم يک سير بوئيدنت را می خواهد ... باز دلــم ... باز دلـــم هوس بوسه های شيرين تـــو را کرده است ... از همان بوسه هائی که در آغوشم گيری و گونه هايم را نوازش کنی ... و مـن ... بر لبانت بوســـه عشــــق نهم ... دلم هوس شانه های امنت را کرده ... شانه هائی که سرم را بر روی آنها بگذارم ...
و ... نالهای عاشقانه تـــو را زير رگبار بوســـه هايم به صدا در آورم ... ببين ...! دستانم را ببين که چه سرد هستند ... آخر بوی دستانِ گرم تـــو به مشامش خورده ... و ... با هيچ گرما بخشی گرم نمی شوند ... دلـــم را گرم کن با گرمای وجودت ... هوايم سردِ سرد است ... اصلا می دانی ...! دلــــــم تـــــو و تنها تـــــو را می خواهد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 7:2 توسط دلزده از عشق |
|
|
در دلم باران مي بارد و تمام خاطراتم خيس شده كه خاطرات خيس شده اش را مي فروخت يكي را خريدم به قيمت غمهايم... و چه خيس و سنگين بود آن آن را كنار خاطرات سبزم نگه داشته ام تا از خيسي او آبياري شوند بی تو در همه شهر غريبم...
شرطای عاشق بودنو یادت رفت رفتی سفر چیزای تازه دیدی دیدی و خط رو اسم من کشیدی رفتی سفر ترانه ها یادت رفت تک تک عاشقانه ها یادت رفت سپردی عشقو به آب و دریا قلبمو جا گذاشتی لای ابرا نگاهمو دادی به بادو بارون عین یه عابر گوشه خیابون رفتی سفر بدون یه خاطره می خواستی عشقم از تو فکرت بره رفتی سفر منو فراموش کنی به حرفِ آدم عاقلا گوش کنی رفتی سفر ببینی این دیوونه تا کی میخواد منتظرت بمونه رفتی سفر اشکمو در بیاری گفته بودی طاقتشو نداری رفتی سفر خیلی چیزا یادت رفت انگار تمام قصه ها یادت رفت قولاتو انگار دادی دست نسیم دروغه که بگم بهم می رسیم حرفای قبل سفرت دروغ بود من نبودم خیلی سرت شلوغ بود خبر نداشتم می ری تنها می شم تنها ترین عاشق دنیا می شم گفتی که با سفر عوض نمیشه عشقی که می مونه واسه همیشه رفتی و پا رو رویاهام گذاشتی تا ته دنیا چش به رام گذاشتی سفر بَدهِ کاش نمی رفتی سفر
منم میخوام برم یه جای خلوت بگم به هر چی قهر و دوری لعنت همین روزا تو داری بر میگردی ببین با عشق و زندگیم چه کردی بیا بگو هنوز منو یادت هست هنوز میشه یه عهد نقره ای بست یا نمیریم یا دیگه با هم می ریم چون همو یادمون نره کم می ریم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام دی 1384ساعت 1:4 توسط دلزده از عشق |
|
|
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاقل گشته ام گوئیا "او" مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دَم از آئینه می پرسم ملول چیستم دیگر ، بچشمت چیستم ؟ لیک در آئینه می بینم که ، وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز پای می کوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمی جویم بسوی شهر روز بیگمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی آن را زبیم در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمی پرسم ز خویش ره کجا ...؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست
"او" چو در من مرد ، ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوئیا شب بادو دست سرد خویش روح بی تاب مرا در بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود "او" که در من بود ، دیگر ، نیست ، نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار "او" که در من بود ، آخر کیست ، کیست ؟
ای عزیز رفته ام برگرد که بی تو در این غروب غم گرفته دلم هوای گریه دارد. حالا که رفته ای و کنارم نیستی نمیدانم قصه تنهاییم را با که بگویم . حالا دیگر بی تو بود و نبودم یک معنا می دهد . یادم هست روزی به من گفتی اگر فاصله میانمان هزاران دریای خروشان و طوفان زده هم باشد پرنده می شوی و به سویم پر میکشی که بی تو نمانم اما گویا فراموشت شده و خاطره ها را چون قاصدکی به دست باد سپرده ای ! برگرد که پنجره پرغبار دلم بار دیگر به روی شهر امید باز شود و خانه قلبم به بهشت رویا تبدیل گردد . بهشتی که حوریانش حرف های عاشقانه تو ، باشند . آری عزیز من بیا و ببین که هنوز چشم به راهت دارم تا برگردی .
هی نشین قصه نخور ، رفته که رفته اگه دوستت داشت نمیرفت اون که رفته هی نشین چشم به راه رفته که رفته اگه عاشق بود نمیرفت اونکه رفته بی خیالش مگه چند سال تو جوونی بی خیالش مگه چند سال تو میمونی بی خیالش اینا رسم روزگاره همشون کار خداس ، حکمتی داره یاده حرفای قشنگش میدونم مثل یه داغه اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوستت نداره دیگه دست بردار عزیزم برو سوی عشق تازه هیچکسی نمیدونه توی دلت چی می گذره حرفات اندازه کوه ، پرغروری خیلی ساده اونکه رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره اگه دوستت داشت نمیرفت حتی واسه یه لحظه
« بی تو باغم پر از پائیز است »
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 0:50 توسط دلزده از عشق |
|
|
مسافرم سلام ! حالا که دارم از چکه های کوچیک اشک واسه کلمه های آشفته ذهنم یه چیزی شبیه قایق می سازم اینجا شبه ، نه فکر کنی که الان شبه ، نه عزیزم همیشه شبه تا تو یه وقتی ، یه روزی از راه دور با یه فانوس نقره ای بیای و یه ریزه نور بپاشی رو غریبی این دشت . آره واست میگفتم اینجا شبه ، چند چکه از تولد دی گذشته ، مردم غرق خوابن ، ماه خودشو پخش کرده تو دشت آسمون ، دست آرزوهای یه آدم غریب تو کوچه پس کوچه های دیار غربت از دستش رها شده و اون داره تو جنگل آدمای جورواجور دنبالش می گرده ، یه نسیم خنک داره زلفای بید مجنون پشت یه باغ متروکرو با احتیاط شونه میزنه مبادا بید مجنون دردش بیاد ، یه دختر عاشق وایساده تو ساحل دریا و با وحشت داره به حلقه طلایی کوچیک توی انگشتش نگاه میکنه و زیر لب زمزمه میکنه ، یه فانوس هم توی دستای نگرانش در حال لرزیدن و نور پاشیدنه ، دخترک گمشدشو از دریا میخواد ولی دریا باتموم مهربونیش که من و تو ازش سراغ داریم ، بی اعتنا به التماس دخترک مث گذشته موجای بلندشو به صخره های کنار ساحل تقدیم میکنه و حتی از روی ترحم یه نگاه به دختر نمیاندازه ، آره عزیزم حالا که دارم برات مینویسم شاید دو دست نیازمند موندن بین زمین و آسمون ، اما یه دل شکسته زودتر از اون دوتا دست ، پرکشیده و رفته تا ملکوت داره اون بالا واسه خوشبختی چشمای ناز اونی که بیشتر از همه دوستش داره دعا میکنه شاید حالا یه عاشق بی قرار از شدت دیوونگی ستاره های خیالی آسمون رویاهاشو می شمره و چون هیچ وقت تمومی ندارن خوابم به چشماش نمیاد ، شاید تو این تاریکی محض یه آدم غریب دور از چشم اونی که تمام زندگی شو با چشماش ازش گرفته ، تفأل زده به کتاب سرنوشت ، اما حیف که میدونه هر ورقی در بیاد یکی از خاطره های غم انگیزشه که تکرارش دیگه آرومش نمیکنه شایدم یکی مثل من داره واسه یکی مثل تو یه چیزایی می نویسه که بتونه نیمی از دلتنگی هاشو خالی کنه ولی خالی نمیشه با این حال نمیدونم چرا مینویسم شاید به همون دلیل که اسمش بی دلیلیه . یکی ام اون دورا پشت مه تردید اونجا که آدماش همه مث صخره های کنار دریا فقط آدمو تماشا میکنن یه جام بلور گذاشته کنار دستش هی پر اشکش میکنه می بره می پاشه تو کوچه و بر میگرده ، زمستون و تابستون نمی شناسه ، همیشه پنجرش بازه ، خودشم اگه بیدار باشه پشت پنجرس خوابم که باشه یعنی یه وقت اشتباهی بشه تصادفی چشماش برن رو همدیگه ، همیشه خواب پنجره های بازو می بینه و دونه های اسفندی که واسه سفر کرده نازنینش دود میکنه ، میدونم عزیزم من واسه تو نامه مینویسم اما قصه ساکنان اون طرف دنیا رو هم برات نوشتم . ببخش حالا دیگه از تو واسه خودت مینویسم . راستش دوریت بد جوری دیوونم کرده ، تنها عکسته که همدمم شده همدم تنهاییهای شبونم . نمیدونم چرا امسال یه جور دیگه بود و هست . راستی تو میدونی چرا امسال اون اتفاقایی که نباید بیفته زودتر از اونی که فکرشو بکنی می افته ، اما اونایی که باید بیفته هیچ وقت نمی افته و ماها اغلب گرفتار دسته دومیم ، یه چیزی مث یه کوله بار پر فکرای آشفته با چند تا نگرانی بی دلیل و یکی دو تا غصه کم رنگ تو حاشیه متن بلند زندگی آزردت کرده انگار وقتی می پرسم خسته از منی یا سرنوشت بعد یه کم مکث می مونی چی جوابمو بدی که هم راست باشه هم غصه های منو بیشتر از اینی که هست نکنه ، همه لبخنداتو گذاشتی واسه فصل تولدت ، واسه جشن دلای دیوونه ، هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که واسه کسی چیزی بخونم نه شعر عاشقونه نه متن پاییزی و غم انگیز ولی باید بگم که همیشه دوست داشتم و دارم که برات شعر و نامه بخونم و اونقدر اونو ادامه بدم تا هیچ وقت خوندنم تموم نشه باید اون وقتی که دور از نگاه چشم عاشقم تموم مهربونیتو تو یه نگاه بلند و پرمعنی می ریزی و می پاشی رو حرارت گونه هام ، چشماتو با احترام غرق بوسه کرد ، باید فرشته ها رو خبر کرد از اوج اون نگاه قشنگت واسه ستاره های آسمون عکس یادگاری بگیرن ، باید اون موقع گلای سرخ پنهانی رو که تو حاشیه ارغوانی نگاه نازت نشسته چید و تو گلدون خاطره ها واسه همیشه ابدیش کرد ، باید اون وقت فقط یه نقاش بود یه کسی بودکه وقتی عاشقیش گل میکنه هم نقاشه ، هم عاشق ، هم شاعره و هم پروانست ، باید مجنون بود ، خوب میدونم وقتی تمام وجودم پیش چشمای نازت وقت خوندن می لرزه ، مث کبوتری که لای برفای سفید زمستون آخرین لحظه های زندگیشو سپری میکنه با یه نگاه معصوم و عمیق جواب همه نامه مو میدی ، بلاخره که اینجوری برات بگم که سایه لطفت افتاده رو تمام زندگیم با اینکه تو دیگه مث گذشته ها زود به زود اسممو صدا نمی کنی اما من هنوز دیوونتم ، دیوونه موج نگاه نازنینتم ، وقتی با عبورش مثل صاعقه تمام شکوفه های آرزومو می ریزه رو زمین تخیلم و می ره . یه سوال کنم ، جون اونی که دوستش داری .... خیلی خوب میدونم بازم شاکی شدی خوب جون من .... ای بابا ....خوب جون ؟! ... اصلا ولش کن جواب سوالمو بده چی شد ؟ تو حاشیه عشقمون با خطای ناز و سایه روشنای مهربون و سایبون مخملیشون یه دفه چه اتفاقی افتاد ؟ اون موقع من و تو کجا بودیم وقتی یکی همه اون چیزی رو که پای عشقمون ریخته بودیم مث توتای زیر درخت جمع کرد و برد . آره عزیزم تو میدونی ، میدونی و نمیگی ، دلت نمیاد بگی شایدم هیچکدوم از اینایی که واست گفتم نیست ، جون شمدونیای صورتی ، من کاری کردم که خاطر ابریشمیت ، تحمل سنگینی شو نداشت؟ یادته اون وقتا هر چقدم که پیش هم بودیم واسه حرفایی که معلوم نبود یه هو از کجا سرازیر می شن وقت کم می آوردیم اما حالا درست بر عکس اون وقتا گاهی حرف کم می آریم ، یادته اونوقتا همیشه یادت بود ، همه چی یادت بود . نمیدونی که دلم چقدر واست تنگ شده ، هم واسه اَلانت ، هم واسه گذشتت ، تقصیر تو نیست ، نمیدونی چقدر دوست دارم . گاهی خبر بگیر ببین اینی که به زور اسمشو گذاشتن زندگی چه جوری بدون تو ، به کام آرزوای یه آدم زهرش میشه یه لطفی بکن هر ثانیه به این فکر نازنینت یادآوری کن ببین من چقد دوست دارم گرچه خودش بهتر میدونه . نکنه غصه بخوری نازنینم ، میخوام دنیا نباشه اگه یه دونه مروارید از آسمون اون چشای نازت بریزه رو کتاب زندگیت ، آرزومه که تو مسابقه سرنوشت مدال اول خوشبختی رو بندازم تو گردنت ، اون وقت آخر نگرانیته ، اون روز چه میکنی ، هر دومون میریم یه جای خلوت واسه جشن تولد آرزوهامون ، ماه و خورشید روشن می کنیم ، حالا یه کم صبر کن ، تحمل کنی ، کم کم امتحانا یکی بعد از دیگری تموم میشه و افتخارش واست می مونه و لذت زحمتای همیشگیت . خلاصه برات بگم که هنوز همون دخترکم که تو جنگل زندگی بی فانوس چشمای تو راهشو گم میکنه و جایی رو نداره بره جز هیچ ، از دور یک کهکشون ستاره پر نور رنگِ دوست دارم با یه سبد آرزوی کال رنگِ انتظار با یه دنیا گل پونه هایی که روش حک شده منتظرتم واست میفرستم ، یه آسمون کبوتر از اونا که چون عاشقن هر چی آزادشون کنی بازم بر میگردن تو قفس پیش صاحبشون به نشونه پیمان سبزی که زیر کاج بلند اون پارک بستیم واست میفرستم ، الهی آرزوهات تو گرمای زندگی برسند و کال نمونن . الهی هر وقت خدای نکرده بغض کردی آنی بارون بریزه و جای تو بغض آسمون بشکنه تا سبک بشی ، الهی اونی که دوستش داری بیشتر از تو دوستت داشته باشه ( که داره ) ، بی قراریش انقدر سر به فلک بزنه که نه غرور تو بشکنه نه دل اون ، اون وقت اهل آسمون یه کاری کنن که اون همونی بشه که تو میخوای ، یه خونه و دوتا گلدون و دوتا قناری و یه سقف مرمری و دوتا مسافر که تو دوراهی جاده زندگی عاقبت بعد از کلی راه رفتن به هم می رسند ، سلام می رسونند . کاش یه معجزه ای بشه چه میدونم مثلا یه پیغامی از آسمون واست بیاد یکی بهت بگه که من چقدر دلتنگتم ، تا تو زودتر برگردی . این آخری اگه بشه دیگه هیچی نمیخوام ، اینم درد دلای دلم ، دلم میخواست خودش فوران کنه که کرد . ببخش طولانی شد ، حالا دیگه روی ماه تو ، با یه عشق عجیب از همین جا یعنی نزدیک نزدیک می بوسم و می سپارمت به دست اونی که عشقتو سپرد دستِ دلِ من . همیشگی ترین دیوونه و ابدی ترین عاشقت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم دی 1384ساعت 4:56 توسط دلزده از عشق |
|
|
مسافر...! به انتظارت خواهم ماند ! تا ابد ... برای همیشه ... زیرا میدانم که به سوی من باز خواهی گشت . پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد . به انتظارت خواهم ماند ! زیرا قلب من با هر تپش خود آهنگ خاطرات گذشته را می نوازد ، قلبی که در آن خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است . حتی اگر بدانم جسمت به سوی من باز نمی گردد باز هم به انتظار می نشینم .
شاید روزی صدای پایی را بشنوم که از آن تو باشد .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 18:28 توسط دلزده از عشق |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عشق ممنوع است و دوست داشتن جرم
این قانون اساسی عقل است مبادا نامی ازعشق برکوچه پس کوچه های قلب بنویسی که به جرم دوست داشتن محکوم به انتظار می شوی !!!!!!!!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
( اون یکی وبلاگم ) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1387 آبان 1386 دی 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 |
|
RSS
|